تبليغاتX
غایت

غایت

اجتماعی فرهنگی سیاسی

انگار این یک اصل همیشگی است. انگار ساخت انسان این گونه است، اما من افراد زیادی را می شناسم که اینگونه نیستند. پس شاید نتوان آنرا جزء ساخت انسان قرار داد. من که اینگونه ام؛ همیشه تا چیزی را از دست می دهم، دستی روی دست می کوبم که:

دیدی چه شد؟ دیشب و دیروز کجا بودی و امشب و امروز کجا؟! سه روز بود، کنار یک مشت بچه های قد و نیم قد دانش آموز. مثلاً من و چند نفر دیگر را به عنوان مربی برده بودند. اولین اعتکاف دانش آموزی بود.

از ابتدا همه اش در فکرم این بود: من که هنوز خودم بچه ام و باید از اینها یاد بگیرم. همین طور هم شد. شب دوم بود. روضه حضرت زینب(س). بعضی از اینها آن جور زار می زدند که مربی دیگری ـ در جمع خودمان ـ گفت: «بابا ول کن اینها را. ما کلاه خود را بچسبیم باد نبرد» و راست می گفت. این مردان با قالب کوچک عجب خوش بودند و در خود بودند و بقیه را هم هر وقت می شد از فیض محروم نمی کردند. محمد رضا صورتش را تراشیده بود. چهره زیبایی داشت. پایه موهایش را بلند گذاشته بود. رسولی (یک مربی دیگر) میگفت شکل خارجی هاست. دعا توسل را آنقدر زیبا خواند که من که رفته بودم کمی دراز بکشم سر ذوق آمدم که ببینم کیست این دلسوخته. و این شد که دوباره بلند شدم!

مجید که پایه ی همه جور بگو بخند و جفنگ بازی بود، چنان نماز شبی می خواند که ... خدا ـ به قول خود بچه ها در دل نوشته هایشان ـ به ملائک می گفت: دیدی انسان را بیخودی نیافرید! بیایید و این بنده ام را ببینید.

مهرداد شب آخر بعد از ام داوود چپیه را انداخته بود روی سرش و زار می زد. محمد و علی می رفتند دوم راهنمایی! علی چه شیرین بود. محمد هر موقع کنارت می نشست چیزی برای گفتن داشت؛ از خودش و معلمانش و کلاس قرآنش و از حاج آقاها!

خلاصه ...

خلاصه تازه که تمام شده است یادش اقتاده ام و اینکه تا دیر نشده باید عهدی بست. باید برنامه ریخت تا دیگر اینگونه نشود. چندتا از دل نوشته های بچه ها که ار بد یا خوب روزگار دست منست را برایتان می نویسم. بخوانید که هرآنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند.(در ادامه مطلب ببینید)

        آخر نوشته ها:

۱- به اطلاع برادران و خواهران گرام می رساند: بنده عازم زیارت خانه خدا هستم و از تمامی دوستان تقاضای حلالیت می کنم باشد که پروردگار ما هم ببخشاید.

۲- دعاگوی دوستان هم هستیم.

۳- اگر چیزی دارید که به درد این سفر خطیر می خورد لطفا زودتر برایم ارسال کنید.

۴- کلی دل نوشته داشتم ولی دوتایش را گذاشتم. باور کنید هر کدامش یک دنیایی دارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 20 تیر1388ساعت 0:16  توسط علیرضا رحمانی  | 

سلام!

بین یک دو راهی بسیار آزار دهنده گیر افتاده ام و نمی دانم چه باید بکنم!

از طرفی احساس می کنم وبلاگ برای زدن حرفهای خودمانی و حتی خصوصی هم خوب است، ولی از طرفی چون وبلاگی دارم که افرادی به آن سر میزنند که مرا میشناسند نمی دانم چگونه حرفهای خصوصی خود را روی خروجی اش قرار دهم! طوریکه نه سیخ بسوزد و نه کباب!

خوب تا اینجا که تصمیم گرفته ام لام تا کام صحبتی از حرفهای خصوصی نکنم اما...

اما انسان برخی اوقات به جایی می رسد که باید حتماً با کسی صحبت کند، شاید که حالش به شود. دو سه روزی است اینگونه شده ام اما می دانید بد حادثه چیست؟! اینکه برخی موضوعات را تنها خود آدم و خدای اوست که محرم دانستنش هستند.

               حرف دل با کس نگفتم چون ندارم محرمی

                                           هر که را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم

چه کنم؟ نمی دانم! اگر حرفی بزنم رسوا شده ام و اگرچیزی نگویم نابود. اما نابودی بهتر از رسوایی است پس خاموش که به قول کتاب «منِ او»: «من عشق فعف ثم مات مات شهیدا»

***

راستی! این حسن حسینی هم عجب شعرهایی دارد:

پس نگاشت:

از ادامه مطلب، زیارت نواحی مقدس(از کتاب گنجشک و جبرئیل) را ببینید. البت این لینک هم هست +


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 11:35  توسط علیرضا رحمانی  | 

باسمه تعالی

پس از کش و قوس های فراوان و صحبت های رهبری در روز جمعه و خطبه های نماز جمعه که به گفته خود ایشان باید حقایق گفته می شد، آقای میرحسین موسوی بیانیه ای صادر کرد. در جای جای بیانیه ایشان نکاتی مشاهده می کنم، که از خدا خواستم کاش نبودم و این حجم بی شمار از مطالب ناروا و عوام فریبانه را از کسی که ادعایی خلاف آن را دارد، شاهد نمی بودم. لذا نکاتی را به عرض می رسانم.

مسلماً با خواندن دقیق بیانیه می توان فهمید، که بیانیه بیش از هر کس خطاب به رهبری نگاشته شده است. در ابتدا با آیه ای شروع کرده است که دستور به بازگرداندن امانت به اهلش و حکم کردن عادلانه بین مردم داده است.

در ادامه و ابتدای متن، از انقلاب می گوید و بار سنگین بر دوش ما و همان سخنان تکراری خود، درباره حضور در انتخابات را بازگویه میکند؛ اینکه برای گریز از «تحجر»، بازگشت به «قانون»، برگرداندن «کرامت انسانی» و دوری از دروغ آمده است و در جمله ای «آمده بودم تا بار ديگر به انقلاب اسلامی آن گونه که بود و جمهوری اسلامی آن گونه که باید باشد، دعوت كنم».

ایشان از همین ابتدا شمشیر را از رو کشیده اند و اعلام می دارند که جمهوری اسلامی را بهتر از هر کس دیگر و در واقع بهتر از رهبر انقلاب شناخته اند و بهتر می دانند که چه انحرافاتی پیدا کرده ایم و چه باید باشیم! که با این پیش فرضها، برخی از این انحرافات، از جانب رهبری بر انقلاب تحمیل شده است.

خوب از این بندها که بگذریم، میرسیم به بندهایی که به طور مستقیم سخنان روز جمعه رهبر انقلاب را نشانه گرفته. او می گوید: «اگر حجم عظيم تقلب و جابه‌جايي آرا، كه آتش به خرمن اعتماد مردم زده است، خود دليل و شاهد فقدان تقلب معرفي شود، جمهوريت نظام به مسلخ كشيده خواهد شد» و «از ما خواسته مي‌شود كه در اين شرايط شكايت خود را از طريق شوراي نگهبان پيگيري كنيم، حال آن كه اين شورا در عملكرد خود چه قبل، چه حين و چه بعد از انتخابات عدم بي‌طرفي خود را به اثبات رسانده است» و «اينجانب همچنان قوياً اعتقاد دارم درخواست ابطال انتخابات و تجديد آن حقي مسلم است كه بايد به صورتي بي‌طرفانه از طريق يك هيئت مورد اعتماد ملي مورد بررسي قرار گيرد، نه آن كه پيشاپيش امكان ثمربخش بودن آن منتفي اعلام شود، يا با طرح احتمال خونريزي، مردم از هرگونه راهپيمايي و تظاهرات بازداشته ‌شوند».

به نظر اینجانب، این بندها کاملاً در برابر صحبتهای رهبری در نماز جمعه قرار می گیرد، آن هنگام که رهبر معظم فرمودند: «ساز و کارهای انتخابات در ایران اجازه تقلب را نمی دهد، آن هم در حد 11 میلیون تفاوت» و یا اینکه «آخرین وصایای امام را به یاد آورید و آن اینکه قانون فصل الخطاب است» و قانون مرجع رسیدگی را شورای نگهبان می داند و آخر اینکه «اینجانب به هیچ وجه زیر بار بدعت های غیر قانونی نخواهم رفت» و آن درخواست ابطال انتخابات از جانب رهبر نظام است.

اینها از برخی صف آرایی های جناب میرحسین در برابر موضع رهبر انقلاب است، اگر بخواهیم سریعاً از بقیه موارد عبور کنیم که جناب میرحسین حتی اشاره ای به استفاده بیگانگان از موضع خود و همراهان خود نکرده است و حتی ادعای انقلاب مخملی را که رهبری اشاره ای به آن داشتند، را زیر سوال برده است. و حتی سخن رهبر انقلاب درباره صفتهای نادرست و خجالت آور منتسب به رئیس جمهور را نادیده گرفته و آنها را باز هم تکرار نموده است. اما برسیم به تناقضات این بیانیه و سفسطه های آن:

گویی ایشان دچار توهم شده اند و جای خود را در حد رهبری نظام، بالا و پشتوانه دار دیده اند که گفته اند: «مردم از یکدیگر و درمیان جمعشان از اینجانب سوال می‌کنند که چه باید کرد و به چه سو باید رفت» سپس می گوید با شما می گویم آنچه می دانم را تا «باشد كه رسالت تاریخی‌مان را از یاد نبریم و شانه از بار مسئولیتی که سرنوشت نسل‌ها و عصرها بر دوش ما گذاشته است خالی نکنیم». ایشان پا را از حد خود بسیار فراتر نهاده و باید به یاد آورد این سخن امیر مومنان را که: «خدا رحمت کند کسی که جایگاه خویش را می شناسد».

در ابتدای نامه آمده است که برای رفع دروغ و قانون گریزی به میدان آمده بوده است و ... و آن هم قانونی که امام وانقلاب برایمان به ارمغان و میراث گذاشتند. باید گفت مگر همین قانون میراث امام نیست که می گوید شورای نگهبان مرجع رسیدگی به اختلافات انتخاباتی است و انتخابات نباید بی جهت ابطال شود؟! و مگر همین میراث نیست که پشتیبانی از ولایت فقیه را لازم و ضروری می داند تا آسیبی به همین میراث نرسد؟!

آمده است که جوانان با شنیدن صحبتهای ایشان یاد دوران انقلاب و جنگ را زنده ساخته اند و شعارهایشان به «الله اکبر» و «نصر من الله» و ... تغییر کرده است و پارچه سبز را هم همین جوانان برگزیدند و ایشان به دنبال آنان راه افتادند و نه مردم به دنبال ایشان! باید بگوییم مگر طرف پیروان رهبری و یا هواداران رقیب مخالف شما، چیزی جز این شعارها را می دادند و می دهند؟! و مگر معاویه  و یارانش هم که قافیه را باخته دیده بودند، قرآن بر سر نیزه نساختند و «لا حکم الا لله» نگفتند؟! که شما هم، هم اکنون که در انتخابات شکست خورده اید، به یاد الله اکبر افتاده اید و ... . در ضمن جناب موسوی نگویید که این افرادی که خود شاهد رقص و پایکوبی شان در شبهای قبل از انتخابات بودیم، به یاد امام و جنگ و ... پارچه سبز و شعارهای عوام فریب برگزیدند، که باورمان نمی شود! به قول معروف قسم حضرت عباس باورمان شود یا دم خروس؟!

در پایان به آقایان توصیه می کنم تا به سرنوشتی مشابه بنی صدر دچارنشده اند، زودتر به سابقه درخشان خود نگاهی دوباره بیندازند و یا اگر غافلند و نمی توانند راه درست را درک کنند، کمی به امام عصر(عج) متوسل شوند تا راه درست را به ایشان بنمایاند، نه اینکه اینها را خرافه بنامند! و یا به جای اینکه آیاتی را انتخابی، در شروع بیانیه ها بنویسند، تفألی به قرآن بزنند تا بفهمند چه چیزی درست است و چه چیز غلط؟!

۱- صحبتهای رهبری + و +

۲- آخرین بیانیه میرحسین موسوی +

۳- خشونت سانسور شده +

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 12:31  توسط علیرضا رحمانی  | 

حضرت علی(ع) در حکمت اول نهج البلاغه1 می فرمایند:

«در فتنه ها چونان شتر دوساله باش؛ نه پشتی دارد که سواری دهد و نه پستانی تا او را بدوشند.»

اما در ایران هم فتنه ای در پیش است...

اگر واژه ی فتنه را در بخشهای دیگر نهج البلاغه جستجو کنید، کاربرد آن را در مواردی خواهید یافت که عده ای مانند معاویه و اصحاب جمل و... بر سر قدرت به رقابت و نزاع مشغولند و برای به قدرت رسیدن به هر کاری دست می زنند. اگر به حکمت یاد شده خوب بنگرید، می بینید که چه اشاره ی به جایی در علت گفتن چنین چیزی، در ادامه حکمت، شده است. انسان دو دارایی عمده در دنیا دارد؛ یکی مقام و شهرت او و دیگری مال و ثروت و علم او. در این حکمت به هر دو اشاره می کند و می گوید کاری نکنید تا عده ای از مقام و شهرت شما و از ثروت و یا علم شما استفاده ابزاری کنند و به قدرت برسند و شما را به حال خود و بدون داشته های قبلی رها کنند؛ چون شما را دوشیده اند.

در ایران هم انتخاباتی در پیش داریم. در اینجا انتخابات را به خودی خود فتنه نمی دانم، بلکه آن را مایه ی برکت نیز می دانم. اما روی اصلی سخن من، در این نوشتار، با فتنه گران و فتنه بازان است. کسانی که برای به قدرت رسیدن باید در این انتخابات پیروز گردند و باید از کسانی هم، چونان شتر ماده ی بزرگتر از دوساله!، استفاده کنند تا هدف خود را تسریع و تسهیل سازند.

اما نه!... اصلاً مرا با فتنه گران چه کار؟! روی سخن من با کسی است که آمده است تا چونان شتر دو ساله نباشد.

اگر در جریانهای انتخاباتی که خیلی زود وارد صحنه رقابت شده اند بنگریم، این فرد یا افراد را به راحتی شناسایی می کنیم. افرادی که نشان داران بی عزتی و رسوایی کشور و نشان داران قدرت طلبی، احاطه شان کرده اند. روی سخن من بیشتر با کاندیدایی است که به جای آقای خاتمی، مورد حمایت افراد سودجو قرار گرفت. جناب میرحسین موسوی، بنده به عنوان یک فرد بسیار کوچک، در این کشور بزرگ و در این زمانه ای که از به قدرت رسیدن عده ای احساس خطر میکنم، از شما خواهش می کنم تا چونان شتر دو ساله باشید! که تنها در اینجاست که دوساله بودن مایه ی افتخار است! فتنه ای که شما در آن فرو رفته اید شما را به داخل خود خواهد کشید و اطرافیانتان هم از شهرت و جایگاه شما استفاده می کنند و هم از علم و ثروتتان؛ که طبق شنیده هایم شما جزء افرادی هستید که از این نظر سالمید و اموال و علمِ! خود را با عرق جبین جمع کرده اید. و به ازای این استفاده، بعد از انتخابات، شما پشیزی برای افراد گردِ خود ارزش نخواهید داشت.

پس در این فتنه چونان شتر دوساله باشید و نگرانی های خود از وضع کشور را با همکاری با افراد خیرخواه و دولت خدمتگزار رفع کنید، نه اینکه مجال را به افراد قدرت طلب و نشان دار بدهید!

والسلام علیکم و رحمة الله

پس نوشتان:

۱- نهج البلاغه ترجمه مرحوم دشتی

۲- در این سال جدیدی، شهرداری تهران همه جای شهر را دو قدم به دو قدم پر کرده از بنر بزرگ با عکس آقا که زیرش مرقوم شده: "سال اصلاح الگوی مصرف"! باز خوب است، شهرداری تهران فهمید سال اصلاح الگوی مصرف یعنی چه؟! و دوستان شهرداری بحمدله وظیفه خود را در این زمینه خوب انجام می دهند!

۳- ارادت ما به دوستان کم نمی شود. مطلب داداش حسینِ بُرجک زن را هم بخوانید، بسیار جالب و برجک زن بود! اینجا

۴- منتظرم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 23:49  توسط علیرضا رحمانی  | 

اگر تا به حال این را تجربه نکرده اید، از صمیم قلب می خواهم که تجربه نکنید. منشی قطره ای در چشمم چکانده است و منتظرم تا قطره دومی را 10 دقیقه دیگر بچکاند. در همین حال، خانم منشی، با زنی مسن صحبت می کند. البته تنها منشی مذکوره و زن مسن، در کادر نیستند. منشی محترمه دیگری، جوانتر، کنار منشی مذکوره است. زنک مسن هر دو را به حرف گرفته. اما چشمان من!...

چشمانم کم کم در حال تجربه ای بسیار جالب اند. با ریختن قطره ها و تاثیرشان دیگر نمی توانم چیزی ببینم. در واقع مردمک چشمم تمام کره داخلی رنگی را پوشانده و به اشغال درآورده! بله، باید دو قطره در هر چشم بچکانی، به فاصله 10 دقیقه و منتظر باشی تا سیری در هپروت داشته باشی! خب، من هم از خدا خواسته و چون چاره ای دیگر ندارم!، نشسته ام و صحبت منشیان و زنک مسن را کمی دقیقتر می پایم. زن که انگشتان پاهایش را لاک قرمزی مالیده و حجابی هم بر روی سر و گردنش مشاهده نمی کنم الا شالی که از روی نخواستن سر کرده، انگار دارد می گوید از مردهای آنطرف آب و اینکه اصلاً به زنها خیره نمی شوند و همه چیز برایشان عادی است و ... .

ـ بگویم که: به هرحال من اصلا مایل نیستم نگاهش کنم و تمام تلاش خود را برای اینکار به کمک گرفته ام ـ

و او می گوید که طاقت گرما را ندارد و در فصول گرم پناهنده خارجه است و ایران را ترک می کند. میشنوم که منشی در میان همین صحبتهای رد و بدل شده می گوید که عیسی به دین خود، موسی هم به دین خود. انگار منظورش همان حجاب اجباری در ایران است. در همین حال و قبل از اتمام 10 دقیقه بین قطره ریختنها، مردی با موهای ریخته و ریشی تراشیده و سبیلی کم پشت که حول و حوالی چهل میزند، سر میرسد. با منشی محترمه مربوط به بنده، صحبتی میکند و در کنارم می نشیند. نمی گذارد جایش تر شود و همان ابتدا می گوید: خیلی باکلاسه! خیلی حال کردم. نگاهش می کنم و به نشانه تایید، سر تکان می دهم. ادامه می دهد: میگویند مثل خود امریکاست و توی خاورمیانه تک. آن دفعه رئیس آمده بود پایین. بهش گفتم خیلی کارِت درسته. فقط من خدای اشکال گیری ام. کارت دو تا اشکال داره. سر می جنبانم تا رئیس را بیابم. می گوید: دفعه پیش رئیس آمده بود. ـ آها!  بله. ـ گفتم دو تا اشکال داری، گفت بازهم اشکال؟! گفتم بله، گفت خب بفرمائید. گفتم اولاً این نگهبانهای دم درب کربات ندارند! بابا! خب، این پشمها می ریزد بیرون از یقه و با این ریخت اصلاً آدم یک جوریش می شود! رئیس گفت آخه در ایران نمی شود. گفتم چه حرفی است؟! می دانید خیلی مهمه. ـ می گویم: بله و نگاه می کنم به طرفش(یادتان باشد من نمی بینم کم کم). ـ بله باجناق بنده در شرکت لوفذانسا(Lufthansa) کار میکند. یک بار باهاش رفتم دیدم از نگهبانهای دم در و ... همه مرتب و منظم و باکلاس اند. اصلاً آدم را می گرفت. اینجا هم همه لیسانس ند اما ... (لب ورمی چیند) بالاخره ایرانه دیگر، همیشه باید یک جایی از کار بلنگد! ـمن: بله البته درست است. مخصوصاً که عقل مردم به چشمشان است! سر تکان میدهد. ـمرد: مشکل بعدی هم اینکه اینجا تلفن داخلی نیست(منظورش سکه ای است). رئیس گفت یکی هست گفتم دیده ام ولی کارتیه. من نمی توانم از موبایل استفاده کنم و کارت هم ندارم! به رئیس گفتم پس کِی؟! مرد سر باحالی تکان می دهد و می گوید: {رئیس} گفت چشم... . منشی می آید تا قطره دوم را در چشم من بریزد و یادم هست که در بین ادامه صحبتهای مرد بود که نگهبانی آمد در حال بازدید و مرد لب ورچید که نگاه! و من که باید بلند شوم و به طرفی دیگر بروم، می شنوم که مرد به منشی توضیح میدهد که جایی دیگر رفته بوده است برای عکس چشم. اما شنیده که اینجا در خاورمیانه تک است و ....

اکنون من به طرفی دیگر رفته ام. قرار است 20 دقیقه دیگر استضعاف چشمهایم را این بار و برای بار دوم دقیقِ دقیق، به رخش بکشند. در هر صورت امروز از صبح همه اش در فکرم. هنوز در فکر صحبتهای مَردَم و حتی در فکر اینکه چرا به راننده ای که نوار گذاشته بود و خانم فخیمه ای در حال امتحان صدا بود، نگفتم که نوار را خاموش کند؛ هرچند مسیر کم بود و ... و اینکه چقدر امروز زنهای لاک زده و اجق وجق دیده ام و همینطور نگران از اینکه مبادا باز باید پول بدهم! تا همین لحظه که 40000 تومان داده ام!

پس دستکها:

۱- برداشت با خودتان!

۲- تبارک الله! احتمالاً تنها فایده اش اینست که بفهمید اصلیت بنده را!

۳- در پس دستک مطلب قبلی(آمد و رفت) چیزی اضاف شده که بد نیست... گوشه نگاهی بیندازید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 23:1  توسط علیرضا رحمانی  |